مدیر محصول کیست؟

حدودا 3 دقیقه۵۴۸ کلمه

مدیر محصول رو اکثرا به عنوان پلی توصیف می‌کنن که سه ضلع بیزنس، تکنولوژی و تجربه کاربر رو به هم وصل می‌کنه.

خب تعریف تمیز و متقارنیه. انگار مدیر محصول یه مهندس توازنه که در مرکز یک مثلث، همه چیز رو مدیریت می‌کنه.

اما وقتی از این تعریف‌های هندسی فاصله می‌گیری و به روزمرگی‌ها نگاه می‌کنی، می‌بینی که توازن، کمترین چیزیه که در جریانه.

در واقعیت، مدیر محصول کسیه که باید بلد باشه با «ابهام» زندگی کنه.

در حالی که تیم توسعه دنبال دقت ریاضیه و بیزنس دنبال پیش‌بینی دقیق درآمد، مدیر محصول تو نقطه‌ای ایستاده که هیچ‌کدوم از این‌ها وجود ندارن. باید بتونه از دل فاصله‌ی «چیزی که کاربر می‌گه» و «کاری که واقعا انجام می‌ده» یه تصمیم بسازه.

در حقیقت بیشتر وقتش به جای اینکه صرف مدیریت محصول بشه، صرف مدیریت «انتظارات» می‌شه.

تضاد اول، توی ابزاره.

صنعت می‌گه مدیر محصول باید «نقشه راه» (Roadmap) بنویسه تا همه بدونن کجا می‌ریم.

واقعیت اینه که رودمپ‌ها معمولاً به محض انتشار، منقضی می‌شن. رودمپ در بسیاری از سازمان‌ها تبدیل شده به یک «سند آرام‌بخش» برای مدیران ارشد. چیزی که بهشون این حس رو می‌ده که همه چیز تحت کنترله، در حالی که تیم عملیاتی می‌دونه مسیر هر لحظه داره عوض می‌شه.

مدیر محصول کسیه که باید یاد بگیره چطور با تغییر همیشگی نقشه راه، تیم رو از حالت ناامنی دربیاره و بهشون بفهمونه که تغییر مسیر، شکست نیست، بلکه بخشی از فرآیند کشف محصوله.

تضاد دوم، توی ارتباطاته.

مدیریت محصول، بیشتر از اینکه یه مهارت فنی یا بیزنسی باشه، مهارت «ترجمه» است. ترجمه کردن زبان سخت‌گیرانه و منطقی توسعه‌دهنده‌ها به زبان سودآوری و رشد مدیرعامل، و ترجمه کردن خواسته‌های پراکنده و گاهی متناقض کاربر به فیچرهایی که واقعاً کار کنن.

مدیر محصول باید بتونه همزمان در سه زبان مختلف حرف بزنه، بدون اینکه به هیچ کدوم‌شون کاملا مسط یا با هیچ‌کدوم کاملا غریبه باشه. چون به محض اینکه بخواد نقش متخصص فنی یا متخصص مارکتینگ رو بازی کنه، اعتبارش رو به عنوان تصمیم‌گیرنده از دست می‌ده.

تضاد سوم، توی تصمیم‌گیریه.

همه فکر می‌کنن مدیر محصول کسیه که «بله» یا «نه» می‌گه.

اما در واقعیت، قدرتمندترین ابزار یک مدیر محصول، «نه» گفتن به ایده‌های جذابیه که با استراتژی محصول هم‌راستا نیستن. سخت‌ترین بخش این شغل، نه پیدا کردن راه حل، بلکه حذف کردن هزاران راه حل وسوسه‌انگیزه تا فقط یک راه درست باقی بمونه.

اینجا تضادِ عجیبی پیش میاد: مدیر محصول باید بتونه ایده‌ای رو که شاید از نظر فنی بسیار جذاب باشه یا از نظر بیزنسی سودآور به نظر برسه رو رد کنه، چون می‌دونه در لایه تجربه کاربر، اون ایده فقط یک مانع جدید ایجاد می‌کنه.

عجیبه.

تضاد چهارم، توی پاداش و تنبیهه

وقتی محصول موفق می‌شه، اعتبارش تقسیم می‌شه بین تیم توسعه، طراحی و مارکتینگ. اما وقتی محصول شکست می‌خوره، انگار تمام اشتباهات در یک نقطه جمع می‌شن: تصمیمات مدیر محصول.

این وضعیتیه که باید اعتبار موفقیت رو به بقیه بده، اما مسئولیت شکست رو به تنهایی قبول کنه، بدون اینکه لزوما در تمام مراحل اجرا، کنترل کامل روی هر خط کد یا هر پیکسل طراحی داشته باشه.

در نهایت، مدیر محصول کسی نیست که همه جواب‌ها رو داره؛ بلکه کسیه که می‌دونه کدوم سوال رو باید در چه زمانی بپرسه تا بقیه جواب‌ها خودشون پیدا بشن.

نقشی که باید هم‌زمان برای راضی کننده همه باشه، اما می‌دونه که راضی کردن همه یعنی شکست محصول.

عجیبه.

در این مورد نظری دارید؟
شبکه‌های اجتماعی جای بهتری هستن.