بحران و تحول پیش‌برنده

هم خشکسالیه و کمبود آب داریم،
هم تعرفه آب‌بها اونقدری افزایش پیدا کرده که دیگه رسما یکی از هزینه‌های مهم خانواده‌ست.

تو همین موقعیت خطیر، تولید کردن سردوشی که مصرف آب رو تا ۷۰درصد کاهش می‌ده هم کارآفرینیه و هم کمک به بشریت.

این وضعیت بحرانی، برای بعضی‌ها فرصت‌های تحول می‌سازه و برای بعضی دیگه آه و ناله.

ترس از سادگی

بعضی‌ها واقعاً از کارهای ساده می‌ترسن.
نه به خاطر اینکه بلد نباشن انجامش بدن، بلکه چون سادگی «لو میده».

این یه باور نانوشته تو فضای کاری ماست:

هر چقدر خروجی پیچیده‌تر باشه، پس احتمالاً فکر بیشتری پشتش بوده.

وقتی کسی یه راه حل ساده یا یه مدل ذهنی شفاف ارائه میده، انگار تقلب کرده. احساس می‌کنه اگه کار راحت باشه، یعنی «کار خاصی» انجام نداده. اینجاست که پیچیدگی تبدیل میشه به یه مکانیسم دفاعی.

گزارش‌های طولانی با کلمات درشت یا داشبوردهای شلوغ، در واقع تلاشیه برای ثابت کردن ارزش حضور. انگار می‌گیم: «ببین چقدر سخت بود که این رو بسازم، پس حتماً قیمتم بالاست.»

حذف کردن، سخت‌تر از اضافه کردنه. اما مشکل اینجاست که توی جلسات، «حذف کردن» شبیه تنبلی به نظر می‌رسه و «اضافه کردن» شبیه تلاش.

«سخت بودن» رو با «ارزشمند بودن» اشتباه گرفتیم.
اگه راه حلش همین یه خط توضیح باشه، پس وجود من چه معنایی داره؟

ارزش ما توی ایجاد پیچیدگی نیست، توی حذف کردنه.

مدیریت محصول, رشد فردی

چاشنی جسارت در تصمیم‌گیری

تصمیم جسورانه، لزوما تصمیم درستی نیست.

می‌دونم بدیهی بود، اما باید می‌گفتم. چون جسارت صرفا یعنی پریدن به نقطه‌ای که هنوز نقشه‌اش رو نداری.

حالا یه باور رایج هست که میگه:
"تصمیمات مهم، باید سنجیده و حساب‌شده باشند."

این حرف در ظاهر کاملا منطقی به نظر میرسه. کیه که بخواد نسنجیده تصمیم بگیره؟ هیچ‌کس.

ولی یه مشکل کوچیک وجود داره.

تصمیمات سنجیده و حساب‌شده، در قلمروی "شناخته‌ها" کار می‌کنند. دیتا، تجربه، الگوها و هر چیزی که از قبل دیده شده. این نوع تصمیم‌گیری، برای بهینه کردن چیزی که از قبل وجود داره عالیه.

اما برای کشف چیزی که وجود نداره، هیچ فایده‌ای نداره.

هیچ‌کس یه ظرف برنج رو فقط با نمک نمی‌پزه.
ولی هیچ آشپزی هم برنج رو بی‌نمک سرو نمی‌کنه.

نمک، چاشنیه. نه غذا، نه مواد اصلی.

جسارت هم همینه.

مدیریت محصول

مدیر محصول کیست؟

مدیر محصول رو اکثرا به عنوان پلی توصیف می‌کنن که سه ضلع بیزنس، تکنولوژی و تجربه کاربر رو به هم وصل می‌کنه.

خب تعریف تمیز و متقارنیه. انگار مدیر محصول یه مهندس توازنه که در مرکز یک مثلث، همه چیز رو مدیریت می‌کنه.

اما وقتی از این تعریف‌های هندسی فاصله می‌گیری و به روزمرگی‌ها نگاه می‌کنی، می‌بینی که توازن، کمترین چیزیه که در جریانه.

در واقعیت، مدیر محصول کسیه که باید بلد باشه با «ابهام» زندگی کنه.

در حالی که تیم توسعه دنبال دقت ریاضیه و بیزنس دنبال پیش‌بینی دقیق درآمد، مدیر محصول تو نقطه‌ای ایستاده که هیچ‌کدوم از این‌ها وجود ندارن. باید بتونه از دل فاصله‌ی «چیزی که کاربر می‌گه» و «کاری که واقعا انجام می‌ده» یه تصمیم بسازه.

در حقیقت بیشتر وقتش به جای اینکه صرف مدیریت محصول بشه، صرف مدیریت «انتظارات» می‌شه.

تضاد اول، توی ابزاره.

صنعت می‌گه مدیر محصول باید «نقشه راه» (Roadmap) بنویسه تا همه بدونن کجا می‌ریم.

واقعیت اینه که رودمپ‌ها معمولاً به محض انتشار، منقضی می‌شن. رودمپ در بسیاری از سازمان‌ها تبدیل شده به یک «سند آرام‌بخش» برای مدیران ارشد. چیزی که بهشون این حس رو می‌ده که همه چیز تحت کنترله، در حالی که تیم عملیاتی می‌دونه مسیر هر لحظه داره عوض می‌شه.

مدیر محصول کسیه که باید یاد بگیره چطور با تغییر همیشگی نقشه راه، تیم رو از حالت ناامنی دربیاره و بهشون بفهمونه که تغییر مسیر، شکست نیست، بلکه بخشی از فرآیند کشف محصوله.

تضاد دوم، توی ارتباطاته.

مدیریت محصول، بیشتر از اینکه یه مهارت فنی یا بیزنسی باشه، مهارت «ترجمه» است. ترجمه کردن زبان سخت‌گیرانه و منطقی توسعه‌دهنده‌ها به زبان سودآوری و رشد مدیرعامل، و ترجمه کردن خواسته‌های پراکنده و گاهی متناقض کاربر به فیچرهایی که واقعاً کار کنن.

مدیر محصول باید بتونه همزمان در سه زبان مختلف حرف بزنه، بدون اینکه به هیچ کدوم‌شون کاملا مسط یا با هیچ‌کدوم کاملا غریبه باشه. چون به محض اینکه بخواد نقش متخصص فنی یا متخصص مارکتینگ رو بازی کنه، اعتبارش رو به عنوان تصمیم‌گیرنده از دست می‌ده.

تضاد سوم، توی تصمیم‌گیریه.

همه فکر می‌کنن مدیر محصول کسیه که «بله» یا «نه» می‌گه.

اما در واقعیت، قدرتمندترین ابزار یک مدیر محصول، «نه» گفتن به ایده‌های جذابیه که با استراتژی محصول هم‌راستا نیستن. سخت‌ترین بخش این شغل، نه پیدا کردن راه حل، بلکه حذف کردن هزاران راه حل وسوسه‌انگیزه تا فقط یک راه درست باقی بمونه.

اینجا تضادِ عجیبی پیش میاد: مدیر محصول باید بتونه ایده‌ای رو که شاید از نظر فنی بسیار جذاب باشه یا از نظر بیزنسی سودآور به نظر برسه رو رد کنه، چون می‌دونه در لایه تجربه کاربر، اون ایده فقط یک مانع جدید ایجاد می‌کنه.

عجیبه.

تضاد چهارم، توی پاداش و تنبیهه

وقتی محصول موفق می‌شه، اعتبارش تقسیم می‌شه بین تیم توسعه، طراحی و مارکتینگ. اما وقتی محصول شکست می‌خوره، انگار تمام اشتباهات در یک نقطه جمع می‌شن: تصمیمات مدیر محصول.

این وضعیتیه که باید اعتبار موفقیت رو به بقیه بده، اما مسئولیت شکست رو به تنهایی قبول کنه، بدون اینکه لزوما در تمام مراحل اجرا، کنترل کامل روی هر خط کد یا هر پیکسل طراحی داشته باشه.

در نهایت، مدیر محصول کسی نیست که همه جواب‌ها رو داره؛ بلکه کسیه که می‌دونه کدوم سوال رو باید در چه زمانی بپرسه تا بقیه جواب‌ها خودشون پیدا بشن.

نقشی که باید هم‌زمان برای راضی کننده همه باشه، اما می‌دونه که راضی کردن همه یعنی شکست محصول.

عجیبه.

مدیریت محصول, رشد فردی

کاربلدی و کارفرمایی

این یه حقیقت به شدت نادیده گرفته شده‌ست:

هرکس یه کسب و کاری راه انداخته، یا خودش آدم کار بلدی بوده یا حداقل اینطور فکر می‌کرده.

خب مگه این بده؟

نه ولی اگه بخوام صادق باشم، بعیده بپذیره کس دیگری بهش بگه کار درست چیه.

حقیقت اینه که جای کاربلدها توی محیط امنِ استخدام شدن یا مطالعه کتاب نیست؛ بلکه وسط هرج‌ومرجِ اداره کردن یه بیزنسه.

چرا آدم‌های «واقعاً» کاربلد، کسب و کار خودشون رو شروع نمی‌کنند؟

تهش اینه: دنیا مال کسانیه که یا واقعاً بلدند یا فکر می‌کنند بلدند و در مسیرِ شکست خوردن، واقعاً یاد گرفتند.

رشد فردی