بازاریاب ها به بهینه سازی اهمیت نمی دن!

اگه بخوام صادق باشم من از این موضوع تعجب نمی کنم. تا قبل از ورود به دنیای دیجیتال، هزینه بهینه‌سازی خیلی بالا بود. به جاش بازاریاب ها سعی می‌کردن با آدم‌های بیشتری در ارتباط و امیدوار به تبدیل شدن بعضی از اونها باشن.

اغلب وقتی وارد یه پروژه میشیم اولین چیزی که نظرمون رو جلب می‌کنه نرخ پایین تبدیله. نیم درصد،‌ کمی پایین‌تر یا بالاتر. خیلی فرقی نمی‌کنه،‌ در هر حال این نرخ تبدیل چیزی نیست که بتونه کسب و کار رو به سمت موفقیت ببره.

هر روز یک کمپین جدید،‌ یه ایده و یا کانال جدید تبلیغاتی،‌ همکاری مشترک با یه بیزنس دیگه برای به اشتراک گذاری بانک مشتریان، ارسال ایمیل به ۵۰ هزار نفر دیگه و اگه فقط نیمی از انرژی صرف شده برای اینها صرفا بهتر کردن نرخ تبدیل بشه بهره‌وری ۲ تا ۳ برابر افزایش پیدا می‌کنه.

چی ارزشمندتره؟ بیشتر دیده شدن با صرف بی پایان منابع و انرژی یا بهتر ارتباط برقرار کردن با تعداد محدود‌‌‌‌‌‌‌تر اما در یک رابطه نسبتا طولانی؟

قدرت شگفت‌انگیز تغییرات آرام

بیشتر سیستم‌های موجود (سازمان، شهر، حکومت) نسبت به فشار و شوک‌های خارجی منعطف هستن. اگه اینطور نبود تا امروز ماندگار نمی‌شدن. زمین لرزه آسیب می‌زنه و شرایط اورژانسی میشه، اما سیستم سرجاش می‌مونه.

و ما هنوز هم فقط حواسمون به مسایل اورژانسیه.

چیزی که اقتصاد موسیقی رو تغییر داد صرفا یه اتفاق ساده و ناگهانی نبود. یک سری تغییرات سریالی آرام بودن که طی دو دهه رخ دادن. همه تغییراتی که به سی‌دی منتهی شدن.

سیگار تا به امروز خیلی بیشتر از تروریست‌ها آدم کشته. ولی این برای ما اونقدرها هم دراماتیک نیست.

زندگی حرفه‌ای شما با یک مصاحبه کاری بد، مذاکره ناموفق یا بدشانسی خراب نمیشه. البته می‌تونه کمک کنه (یا صدمه بزنه) اما تاثیر یه اتفاق اونقدر نیست که بتونه چیزی رو برای همیشه تغییر بده.

تغییرات آرام دارن چشم‌انداز کسب‌و‌کارها رو تغییر میدن و هر سیستمی که پیش از دوران دیجیتال ایجاد شده در خطره. تغییرات آرام توی دنیای بازاریابی الان در دهه دوم بسر میبرن و میتونن روی همه کسب‌و‌کارها تاثیر بگذارن‌.

تغییرات فرهنگی با تغییر در عادت و فناوری خیلی آرام محصولات و سیستم‌هایی که زندگی ما رو تغییر دادن رو از دور خارج می‌کنن. بنابراین مراقب تغییر در سیستم، فرایند و انتظارات باشید. اینا چیزهایی هستن که تغییر ایجاد می‌کنن، نه اتفاقات بزرگ.

در نهایت: نگران چیزهایی که دیروز (یا یک ساعت پیش) اتفاق افتادن نباشید. روی چیزهایی تمرکز کنید که ده سال پیش رخ‌دادن و فکر کنید چه‌کاری میشه انجام داد که طی شش ماه یا یک سال یه تاثیر بزرگ داشته باشه. اخبار روزمره فقط آزاردهنده نیستن، بلکه ممکنه توجه شما رو از چیزهایی که واقعا اهمیت دارن دور کنه. جهان هرچه پیشرفته‌تر میشه، میفهمیم که تغییرات نرم و آهسته که طی سالها اتفاق می‌افتن اهمیت بیشتری دارن.

توجه به تجربه کاربر برای کسب و کارهای کوچک هم ضروریه

اینکه فکر کنیم اهمیت دادن به تجربه‌کاربر فقط خاص تجارت‌های کلان و یا شرکت‌های بزرگی مثل اپل و یا گوگل هست از اون ابهاماتیه که به رشد صنعت در کشور آسیب وارد می‌کنه.

در واقع من فکر می‌کنم موضوع عکس اینه. اگه شرکت‌های بزرگ امروزی در دوران شروع کار خودشون به تجربه‌کاربر توجه نداشتن، هیچ وقت اینقدر موفق نمی‌شدن. به عنوان مثال شاید بد نباشه به ۱۰ چیزی که گوگل فکر می‌کنه درسته نگاهی داشته باشید. احتمالا برای شما جالب خواهد بود اگر ببینید که توجه به تجربه‌کاربر، از همون ابتدای شروع به کار (حدود ۱۵ سال پیش)، اولین چیزی بوده که گوگل فکر می‌کرده درسته.

البته من می‌دونم که برای کسب و کارهای کوچک، دغدغه دستمزد طراحان تجربه‌ مسئله مهمیه. اما همونطور که شما برای استخدام یه برنامه نویس لازم نیست حتما سراغ Scott Meyers برید، می‌تونید یه طراح تجربه در سطح کسب و کار خودتون استخدام کنید. هرچند برای استخدام طراح حرفه‌ایی‌تر هم راه‌های دیگه‌ایی مثل گرفتن مشاوره موردی، کار پروژه‌ایی و غیره وجود داره که به شما به عنوان یه کسب و کار کوچک اجازه می‌ده از این متخصصین بهره‌مند باشید.

در نتیجه لزوم یه متخصص تجربه کاربر در کنار یه کسب و کار کوچک، به مراتب و از جهاتی بسیار مهمتر از شرکت‌های بزرگه. چون رقابت بین شرکت‌های کوچک به مراتب بیشتر به نوآوری و خلاقیت مرتبطه و اینجاست که توجه به تجربه‌کاربر به کمک شما میاد.

در جستجوی الهامات

یه رویکرد برای نوآوری و طوفان‌فکری اینه که صبر کنیم تا یه چراغی توی ذهنمون روشن بشه، امیدوار باشیم که قابل فهمه و آماده باشیم که هرچی اومد رو بنویسیم.

رویکرد دیگه اینه که دنبالش بگردیم، تمرین کنیم تا در زمان مناسب از راه برسه.

رویکرد اول از ترسمون کمک میگیره. در نهایت اگه الهام نگرفتی مقصر شما نیستید که کارها خوب پیش نمیره، مقصر شما نیستید که چیز قابل توجهی ساخته نمیشه. کسی نمیتونه از شما انتظار حرف زدن یا مشارکت داشته باشه، چون ایده خاصی به ذهنتون نرسیده.

رویکرد دوم ترس رو به چالش می‌کشه و بهمون اعلام می‌کنه که تونستیم مقاومت درون رو کنار بزنیم. ایده اول و دوم و حتی دهم ممکنه خوب نباشن، اما شما خودتون رو وقف این چرخه کردید، بله، در حقیقت مدام دارید سعی میکنید تفاوت ایجاد کنید.

یه مثال ساده: یه وبلاگ راه بندازید، روزی یه بار در مورد اتفاقات و مسایل مورد علاقه‌تون توی شرکتی که کار می‌کنید بنویسید. این کارو برای یک یا دو ماه ادامه بدید، هر روز یه ایده عملیاتی. بعد از چند هفته متوجه می‌شید داره توی توانمندی‌تون در پیدا کردن و فهم ایده‌ها تغییراتی ایجاد می‌کنه.

همگامی

شما میتونید تمام استوری‌های اینستاگرام رو ببینید، تمام توییت‌های افرادی که دنبال کردید رو مرور کنید، همه وبلاگ‌های مهم رو بگردید و از اخبار مطلع بشید، توی همه رویدادها و اتفاقات به موقع حضور داشته باشید و همه فرصت‌ها رو بقاپید و غیره. یعنی میتونید همیشه با همه چیز همگام باشید.

و اگه یه کم (فقط یه کم) ناهمگام بشید احساس بدی پیدا می‌کنید. همین می‌تونه دلیلی باشه واسه اینکه خوندن این متن رو ادامه ندید و برید بقیه فید ها رو دنبال کنید.

میشه نسبت به افراد پیرامون موفق‌ترین آدم در «همگام بودن» باشیم. تقریبا همیشه قبل از همه مطلع، اما فقط همین.

یه روش جایگزین هم اینه که خیلی ناهمگام باشیم.

آدم‌هایی که با این گرداب دیجیتالی همگام نیستن شاید دنبال کننده‌های خوبی نباشن، اما ممکنه رهبران فوق‌العاده‌ای باشن.