تقلید و بلوغ

ایلیا معترضه که بین بچه‌های هم سن و سالش هیچ کس اسمش ایلیا نیست، اما هم اسم علی (برادر بزرگش) زیاده. منم که بچه بودم از اینکه هم اسم خودم (امید) خیلی کم بود خوشحال نبودم. بعدها متوجه شدم همه بچه‌هایی که اسم‌های کمیاب داشتن کم و بیش از این موضوع ناراضی بودن.

وقتی به کسب و کارها نگاه میکنیم همین روند رو توی مسیر بلوغ اونها هم می‌بینیم. برای من تمایل مدیران یه سازمان برای شبیه بودن به رقیب یکی از نشانه‌های مهم نابالغ بودن اونهاست. عمدتا ما وقتی با مدیران در خصوص طراحی مجدد صحبت می‌کنیم، اونقدر در خصوص نوع طراحی به یک نمونه کپی شده وابسته هستند که باعث می‌شه نتونن به یک برنامه بلند مدت فکر کنن.

به موازات اینکه کسب و کارها به مراحل بالاتر بلوغ می‌رسن درک بیشتری نسب به ارزش‌ها و الگوهای خودشون پیدا می‌کنن. کشف می‌کنن کجا مفید هستن و کجا نیستن. به چه کسانی باید و به چه کسانی نباید سرویس بدن.

بلوغ باعث میشه درک عمیقتری نسبت به یگانه بودن پیدا کنیم. از این رو کمتر هم تقلید کنیم.

مشکلی که نبود محدودیت ایجاد میکنه

ما آدمها دوست داریم برسیم به بالاترین دستاورد (یا گاهی هم یکی بیشتر از بالاترین). اگه بالاترین مشخص نباشه (هیچ محدودیتی نداشته باشیم) خیلی راحت‌تر می‌تونیم خودمون رو راضی کنیم و نتیجه بگیریم که دیگه کافیه.

اگه می‌خوایید کاربران‌تون کارای بیشتری انجام بدن، یه راهش اینه که بهشون بگید بیشتری باری که می‌تونن انجامش بدن چند باره. هرچند این می‌تونه بعضی افراد رو هم منصرف کنه، اما برای بیشتر آدمها مثل شروع یه بازی می‌مونه.

«بیشترین دفعاتی که میتونید اینجا میز رزرو کنید ۳ بار در هفته است.»

«بیشترین تخفیفی که می‌تونید بگیرید ۱۰۰ هزار تومانه.»

«طولانی‌ترین توییتی که می‌تونید بکنید ۲۸۰ کاراکتره.»

هرچند ممکنه مثالی که زدم منطقی به نظر نرسه، اما اگه امتحان کنید متوجه میشید که خیلی خوب کار میکنه.

قدرت اقدامات جمعی

اگه ۵۰ نفر به صورت همزمان کاری رو انجام بدن به مراتب قدرت بسیار بیشتری نسبت به این داره که ۳۰۰ نفر در زمان‌های مختلف انجامش بدن.

ما وقتی در مقابل رفتارهای مختلف قرار می‌گیریم بطور ناخودآگاه قدرت هماهنگی رو تقویت میکنیم. اگه ده نفر پشت در یه مغازه صف بسته باشن، فورا باور میکنیم که با یه پدیده خاص مواجه شدیم.

اینترنت هم شرایط انتشار ایده‌ها و نظرات رو آسون‌تر کرده و هم باعث شده «هماهنگی» بیش از پیش امکان‌پذیر باشه.

اینها همه یعنی ما هیچ وقت در طول تاریخ به این اندازه شرایط و امکانات لازم برای تاثیرگذار بودن بر تغییرات و سرنوشت خودمون رو نداشتیم.

سایه هیولا

اصلا، همین سایه به هیولا تبدیلش می‌کنه.

در واقع قبل از اینکه هیولا رو ببینیم سایه‌اش بیشتر برای ما ترس و وحشت ایجاد می‌کنه. اما اگه آرامشمون رو حفظ کنیم متوجه میشیم اونقدر‌ها هم چیز بدی پشتش نیست.

بهتره تا وقتی مطمئن نشدیم، سایه‌ها رو نادیده بگیریم.

این کفش نیست که تنگ میشه

احسان تمیس اخیرا نوشته:

«پایم درد می‌کرد. یعنی کفشم مال پارسالم بود و تنگ شده بود. هر چند کفش تنگ نمی‌شود و پا بزرگ می‌شود؛ ولی آدم چون خودش را نمی‌بیند، تقصیر را گردن چیزهای دیگر می‌اندازد.»

ماجرای غفلت ما اما بزرگتر از این حرفهاست. بازار هر روز در حال تغییره و ما نیازها، نوآوری‌ها، رقبا و محدودیت‌های جدید رو نمی‌بینیم. هرچه نیازهای مشتری‌های ما بزرگ‌تر میشه ارزش‌هایی که قبلا تولید کردیم کمرنگ‌تر میشن.

ما خیلی دوست داریم در جریان عقب افتادن از بازار هر چیزی غیر از تلاش،‌ تصمیمات و اشتباهات خودمون رو مقصر جلوه بدیم. البته این کار رو اغلب ناآگاهانه انجام میدیم.