سطح بعدی تخصص در استفاده از هوش مصنوعی

فعلا اینطوریه که باید بتونی دستور پیچیده یا دقیق‌تری بهش بدی (prompt).
باید یه چیزی کامنت کنی تا کاربلدها پرامپت رو برات تو دایرکت بفرستند.

برد در اینه که بگردی مدلی پیدا کنی که همه کاری ازش بر میاد (آچار فرانسه).

باور عمومی اینه که هر چی مدل بزرگ‌تر و گران‌تر باشه، نتیجه بهتره.

یکی برای کدنویسی می‌ره سراغ مدلی که استدلالش خطیه و دقیق، و یکی دیگه سعی می‌کنه یه مدل خلاق رو مجبور کنه که منطق ریاضی رو رعایت کنه. نتیجه‌اش این میشه که دومی نصف وقتش رو صرف اصلاح اشتباهات مدل می‌کنه، چون داره از اره برقی برای کوبیدن میخ استفاده می‌کنه.

اما در واقع درک تفاوت بین یه مدل سریع و یه مدل استدلالی، یا تفاوت بین مدل کدنویسی و مدل‌ خلاق، همون چیزیه که خروجی «خوب» رو به خروجی «استثنایی» تبدیل می‌کنه.

تخصص دیگه توی نوشتن پرامپت نیست؛ توی معماری انتخابه.

احتمالا بهترین دستیاران (agent) هم اونهایی هستند که از مدل‌های متعددی بهره می‌برن و توی سپردن هر کاری به مدل مناسبش دقیق‌تر عمل می‌کنن.

ما آزادتریم یا هوش مصنوعی؟

ما تصمیماتمون رو روی لایه‌های ضخیمی از احساسات می‌سازیم. ترس از اشتباه، لجاجت برای حفظ وجهه، یا حتی شادی ناشی از تایید شدن. این‌ها لنگرهایی هستن که ما رو به یه نظر می‌چسبونن. ما برای تغییر نظر دادن، باید هزینه احساسی بدیم.

از طرف دیگه:

کسی که هر پنج دقیقه نظرش عوض می‌شه، خنگ یا بی‌اراده به نظر می‌رسه.

اما هوش‌مصنوعی نه ترس داره، نه غم، نه غرور و نه اون نیاز لعنتی به اینکه «درست» به نظر برسه.

ما آزادتریم یا هوش مصنوعی؟

وقتی باهاش بحث می‌کنی و یهو می‌گه «بله حق با شماست، اشتباه کردم»، ولی ما نتیجه می‌گیریم که «خنگه، هر چی بگی قبول می‌کنه».

هوش مصنوعی هیچ لنگری نداره که اون رو به یه باور غلط یا یه اگو (Ego) خاص بچسبونه. هر ورودی جدیدی که بهش می‌دی، بدون اینکه از فیلتر «ترس از شکست» یا «لجاجت» رد بشه، پردازش می‌شه. اگر داده جدید منطقی‌تر باشه، بدون هیچ درگیری احساسی، مسیرش رو عوض می‌کنه.

ما به این می‌گیم «بی‌ثباتی»، ولی در واقع این خالص‌ترین شکل انعطاف‌پذیریه.

آزادگی مطلق، شبیه خنگی یا بی‌ارادگیه.

رشد فردی

بحران و تحول پیش‌برنده

هم خشکسالیه و کمبود آب داریم،
هم تعرفه آب‌بها اونقدری افزایش پیدا کرده که دیگه رسما یکی از هزینه‌های مهم خانواده‌ست.

تو همین موقعیت خطیر، تولید کردن سردوشی که مصرف آب رو تا ۷۰درصد کاهش می‌ده هم کارآفرینیه و هم کمک به بشریت.

این وضعیت بحرانی، برای بعضی‌ها فرصت‌های تحول می‌سازه و برای بعضی دیگه آه و ناله.

ترس از سادگی

بعضی‌ها واقعاً از کارهای ساده می‌ترسن.
نه به خاطر اینکه بلد نباشن انجامش بدن، بلکه چون سادگی «لو میده».

این یه باور نانوشته تو فضای کاری ماست:

هر چقدر خروجی پیچیده‌تر باشه، پس احتمالاً فکر بیشتری پشتش بوده.

وقتی کسی یه راه حل ساده یا یه مدل ذهنی شفاف ارائه میده، انگار تقلب کرده. احساس می‌کنه اگه کار راحت باشه، یعنی «کار خاصی» انجام نداده. اینجاست که پیچیدگی تبدیل میشه به یه مکانیسم دفاعی.

گزارش‌های طولانی با کلمات درشت یا داشبوردهای شلوغ، در واقع تلاشیه برای ثابت کردن ارزش حضور. انگار می‌گیم: «ببین چقدر سخت بود که این رو بسازم، پس حتماً قیمتم بالاست.»

حذف کردن، سخت‌تر از اضافه کردنه. اما مشکل اینجاست که توی جلسات، «حذف کردن» شبیه تنبلی به نظر می‌رسه و «اضافه کردن» شبیه تلاش.

«سخت بودن» رو با «ارزشمند بودن» اشتباه گرفتیم.
اگه راه حلش همین یه خط توضیح باشه، پس وجود من چه معنایی داره؟

ارزش ما توی ایجاد پیچیدگی نیست، توی حذف کردنه.

مدیریت محصول, رشد فردی

چاشنی جسارت در تصمیم‌گیری

تصمیم جسورانه، لزوما تصمیم درستی نیست.

می‌دونم بدیهی بود، اما باید می‌گفتم. چون جسارت صرفا یعنی پریدن به نقطه‌ای که هنوز نقشه‌اش رو نداری.

حالا یه باور رایج هست که میگه:
"تصمیمات مهم، باید سنجیده و حساب‌شده باشند."

این حرف در ظاهر کاملا منطقی به نظر میرسه. کیه که بخواد نسنجیده تصمیم بگیره؟ هیچ‌کس.

ولی یه مشکل کوچیک وجود داره.

تصمیمات سنجیده و حساب‌شده، در قلمروی "شناخته‌ها" کار می‌کنند. دیتا، تجربه، الگوها و هر چیزی که از قبل دیده شده. این نوع تصمیم‌گیری، برای بهینه کردن چیزی که از قبل وجود داره عالیه.

اما برای کشف چیزی که وجود نداره، هیچ فایده‌ای نداره.

هیچ‌کس یه ظرف برنج رو فقط با نمک نمی‌پزه.
ولی هیچ آشپزی هم برنج رو بی‌نمک سرو نمی‌کنه.

نمک، چاشنیه. نه غذا، نه مواد اصلی.

جسارت هم همینه.

مدیریت محصول