معضل سوتفاهم

اگه میخوایید دیوونه بشید برید توی توییتر و یه چیزی بنویسید و بعدش نظرات دیگران رو در موردش بخونید، حتی اگه فقط یکی دوتا نظر باشه.

شما چیزی که اون میگه گفتید رو نگفتید.
شما منظورتون اون چیزی نبود که اون میگه بود.

یا نظرات زیر یه ویدئو توی آپارات یا یه پست توی یه وبلاگ رو بخونید. همه دارن همون چیزی که شما دیدید رو میبینن،‌ همون چیزی که شما خوندید رو میخونن اما اصلا متوجه موضوع نشدن (همونطور که شاید شما نشده باشد).

ما فکر میکنیم که ارتباطات کلامی‌مون شفاف،‌ دقیق و موثر هستن،‌ اما هیچ‌کدوم از اینها نیست. اگه نرخ تبادل داده کابل HDMI حدود ۳۴۰ مگاهرتزه،‌ من حدس میزنم نرخ تبادل داده توی صحبت‌های ما خیلی خیلی پایین‌تره. بله، قطعا حجم زیادی از داده به‌واسطه رفتار، برخورد، گفتار و یا شخصیت ما مبادله میشه، اما من فکر نمیکنم که آدمها توی دریافت همه جزییات این اطلاعات خیلی خوب عمل کنن.

برنامه‌ریزی کنیم که دچار سوتفاهم نشیم. هرموقع جایی برای شک و تردید هست،‌ همین رو تکرار کنیم. دچار سوتفاهم نشو.

رشد فردی

همه و هیچ کس

دو تا جمله هیچ وقت درست نیستن:

همه از این خوششون میاد
هیچ کس اینو دوست نداره

اگه سعی کنید همه رو راضی نگه دارید، اون معدود افراد ناراضی هم میتونن روزتون رو خراب کنن و هم حستون رو نسبت به چیزی که دارید میسازید.

و اگه به این باور برسید که هیچ کس از کاری که انجام میدید خوشش نمیاد، قطعا میزاردیش کنار و شانس انجام دادن یه کار خوب رو از دست میدید.

امروز بگو،‌ فردا بشنو

من چند ساله که هر روز ایده‌های مختلفی که برای پیشرفت کار به ذهنم میرسه رو به همین صورت می‌نویسم. ایده‌ها اغلب نیاز به کمی حلاجی دارن اما این کاری نیست که بشه همین امروز انجامش داد. به همین خاطر امروز اونها رو می‌نویسم و تنظیم می‌کنم که یه روز در آینده منتشر بشن.

معمولا بین زمانی که ایده رو می‌نویسم تا وقتی که منتشر میشه حدود ۳ تا ۴ هفته فاصله است. درحالیکه روزهای بعد از اون هم باز نوشتم.

هر روز وقتی مطالب ۳ هفته پیش منتشر میشن میرم میخونمشون و گاهی از حرفایی که زدم شگفت‌زده میشم. گاهی حتی باورم نمیشه که دو هفته پیش چنین نظری داشتم.

رشد فردی

ترس از ایده‌های بد

تعداد محدودی از آدمها از ایده‌های خوب می‌ترسن. ایده‌هایی که نیاز به مشارکت و ایجاد تفاوت دارن. ایده‌های خوب باعث تغییر می‌شن و این ترسناکه.

اما افرادی هم از ایده‌های بد می‌ترسن. ایده‌هایی که باعث می‌شن احمق به نظر برسیم و وقت یا پول رو هدر بدیم.

اما مشکل اینجاست که ما تا وقتی ایده‌های بد نداشته باشیم،‌ نمی‌تونیم ایده‌های خوب خلق کنیم.

نقاش، موزیسین، کارآفرین، نویسنده،‌ حسابدار و طراح، ما همه بیشتر از اینکه موفق بشیم شکست می‌خوریم. ما توی تعریف پروژه‌ها شکست می‌خوریم. توی تعریف انتظاراتمون از همدیگه شکست می‌خوریم. توی رسیدن به منافع مشترک شکست می‌خوریم و خیلی شکست‌های دیگه.

اما نسبت به آدم‌هایی که هیچ ایده‌ایی ندارن به مراتب خیلی بیشتر موفق می‌شیم.

یه نفر از من پرسید شما این همه ایده‌های خوب از کجا میارید؟ ازش پرسیدم هر ماه چند تا ایده بد به ذهنت میرسه؟ بعد از یه مکث کوتاه گفت «هیچی». توضیح دادم که من هر روز ده‌ها ایده بد به ذهنم می‌رسه که بعضی از اونها خوبن.

و مشکل ما همینه، از ایده‌های بد می‌ترسیم.

روی ۱۰۰۰ تمرکز کنید

خیلی اتفاقی به یه مقاله قدیمی از کوین کلی برخوردم که در مورد ۱۰۰۰ طرفدار واقعی نوشته شده و طرز فکر مارو عوض میکنه.

اما سوال: اگه هنرمند یا خواننده نباشیم چی؟ آیا توی کسب‌و‌کار هم مصداقی داره؟

من فکر میکنم توانایی پیداکردن و سازماندهی ۱۰۰۰ نفر آدم یه فرصت فوق‌العاده برای پیشرفت ایجاد میکنه. اگه بتونیم اقدامات ۱۰۰۰ نفر رو با هم هماهنگ کنیم، ‌همین واسه عوض شدن دنیامون کافیه.

اگه ۱۰۰۰ نفر هرکدوم ۱ میلیون تومن پول خرج یه چیز مورد علاقه‌شون بکنن میشه ۱ میلیارد تومن.

اگه ۱۰۰۰ نفر نفری ۲۵۰ هزار تومن بابت حضور توی یه رویداد بپردازن، تقریبا بهمون این امکان رو میده که هرکسی رو که بخواییم برای سخنرانی دعوت کنیم.

رای ۱۰۰۰ نفر میتونه سیاست‌گذاری‌های یه شهر رو برای همیشه تغییر بده.

اگه ۱۰۰۰ نفر میل داشته باشن که بهشون یه رستوران جدید معرفی کنید، همین یعنی فرصتی برای تبدیل شدن به یه کارآفرین موفق.

ارتباط و تعامل با این هزار نفر یعنی سودآوری، کارآمدی و فرصت. اگه بتونیم بهشون چیزی رو بدیم که میخوان، دیگه ول کن ما نیستن.

اما مشکل چیه؟ مشکل نگرش ماست. رسیدن به ۱۰۰۰ نیاز به صبر،‌ پایداری و تمرکز روی اهداف و روابط بلند مدت و همینطور ارزش‌ها داره. ما برای محصولاتمون مشتری پیدا نمی‌کنیم،‌ بلکه برای مشتری‌هامون محصول می‌سازیم.

مدیریت محصول