معجون شفا بخش

این چیزیه که همه میخوان.

نه یه فرایند یا رویکرد، نه یه رفتار یا تلاش، نه یه اندیشه یا بینش، نه یه آگاهی یا یه دانش.

فقط میخوان دردشون سریعا شفا پیدا کنه.

دکترها نمیتونن شفا بدن. مشاورین کسب و کار و طراحان هم نمیتونن شفا بدن. اما جالب اینه که اغلب این تنها چیزیه که به فروش میرسه، چون این چیزیه که آدم‌ها میخوان بخرن.

ما دائما خودمون رو گول می‌زنیم. میدونیم (یا عمیقا یا سطحی) که هیچ معجون شفابخشی وجود نداره، اما بهر حال بازم برای بدست آوردنش پول خرج می‌کنیم.

اون بیرون بعضی‌ها متفاوت فکر میکنن

«هیچ کس این غذا رو دوست نداره. هیچ کس این رفتار رو نمی‌پسنده. هیچ کس اینکارو اینطوری انجام نمیده. هیچ کس بابت این پولی نمیده.»

و جملاتی شبیه به این که ما میگیم چون خودمون همینطوری هستیم.

مدیر یکی از کارخانجات تولید مواد غذایی کشور که موفق هم هستن میگه ما سالانه بیشتر از هر چیزی زیتون پرورده می‌فروشیم. خودش هم بشدت از زیتون متنفره.

آدمها در شرایط متفاوت، مهارت‌های متفاوتی یاد میگیرن. اهداف متفاوتی دارن و متفاوت فکر و رفتار میکنن. اگه ایده‌ایی برای کار کردن ندارید، انجام دادن کارهایی که به نظر بیهوده میان هم خیلی کار بدی نیست. اون بیرون آدم‌هایی هستن که متفاوت فکر میکنن و ممکنه عاشق چیزی باشن که می‌سازید.

مدیریت محصول

کدوم گزینه ها روی میز نیستن؟

هیچ پروژه‌ایی توی خلا، هیچ تصمیمی توی انزوا و هیچ مذاکره‌ایی بدون پیشنهاد قابل تصور کردن نیست.

اما میدونید شما چه چیزهایی رو اصلا حاضر نیستید در نظر بگیرید؟

اگه صاحبان یه روزنامه بخوان در مورد آینده‌اش برنامه‌ریزی کنن، آیا تعطیل کردن نسخه کاغذی (چاپی) یکی از گزینه‌هایی که در نظر میگیرن هست؟ یا اینکه هیچ وقت همچین گزینه‌ایی روی میز نیست؟

تالار عروسی هیچ وقت به شما شراب رو به عنوان نوشیدنی برای سرو شدن توی مهمونی پیشنهاد نمیده. اینجا ایرانه و ما مسلمانیم. پس این گزینه ابدا روی میز نیست. هیچ وقت در نظر گرفته نمیشه.

آیا گزینه استعفا دادن از کار، ترک تحصیل، ادامه تحصیل یا حرف زدن با رییس‌تون روی میز شما هست؟ البته من اصلا نمیخوام بگم که باید مطرح باشن، فقط میخوام ببینم اصلا امکان داره که مطرح باشن یا نه؟ منطقا اگه قرار نیست روی میز باشن، هیچ وقت هم اصلا وقتی برای فکر کردن در موردشون و ارزیابی اونها اختصاص نمیدید و مشکل همینه.

موفقیت‌های بزرگ همیشه حاصل انجام دادن کاری بودن که بقیه آدم ها هیچ وقت براشون گزینه روی میز نبوده.

مدیریت محصول

ما برای چی میریم مدرسه؟

این سوالیه که ایلیا (پسرم) از من میپرسه. به نظر سوال ساده ایی میاد، اما با در نظر گرفتن وقت و پولی که ما صرفش میکنیم احتمالا پاسخ‌های متفاوت زیادی داره. پاسخ‌هایی که تعدادی‌شون ناشناخته و تعدادی‌شون هم متناقض هستن.

من در مورد تحصیل یه نظراتی دارم، پس یه لیست درست میکنم. هدف از رفتن به مدرسه اینه که:

  1. تبدیل به یک شهروند آگاه بشیم
  2. بتونیم بخونیم و بنویسیم و ازش لذت ببریم
  3. در مهارت های ابتدایی لازم برای اشتغال آموزش ببینیم
  4. جامعه همگنی داشته باشیم، حداقل یه کمی
  5. ذهنیت‌های خطرناک رو از بین ببریم
  6. وقتی والدین سرکار هستن بچه‌ها سرگرم باشن
  7. به شهروند‌های آینده یاد بدیم چطور تطبیق پیدا کنن
  8. به مصرف‌کننده‌های آینده یاد بدیم چی بخوان
  9. رهبرانی بسازیم که بهمون کمک کنن در سطح جهانی رقابت کنیم
  10. دانشمندان آینده رو پرورش بدیم تا باعث پیشرفت فناوری و پزشکی بشن
  11. یاد بگیریم فقط به خاطر اینکه یاد گرفته باشیم
  12. به آدم‌ها یاد بدیم سازنده و تولیدکننده باشن
  13. بی مسئولیتی رو ریشه‌کن کنیم
  14. امنیتی ایجاد کنیم که امکان آسیب به حداقل برسه
  15. استعداد و نوابغ جدید رو کشف کنیم
  16. مطمئن بشیم بچه‌ها تغذیه و تمرین درستی دارن و سالم می‌مونن
  17. به شهروندان آینده یاد بدیم مطیع قدرت باشن
  18. به کارفرماهای آینده یاد بدیم همون رویه‌های قبل رو تکرار کنن
  19. سطح فرهنگ و هنر رو بالا ببریم
  20. خلاقیت و مهارت حل مسایل رو تقویت کنیم
  21. تا جایی که ممکنه غلط‌های املایی رایج رو کاهش بدیم
  22. هوش هیجانی و احساسی رو افزایش بدیم
  23. قدرت درکمون از زندگی خوب رو بالا ببریم
  24. خیالمون راحت باشه که تیم‌های ورزشی به اندازه کافی بازیکن دارن

اگه شما ایمیل هیات مدیره مدرسه فرزندتون رو دارید، شاید الان وقتشه این لیست رو براشون بفرستید (و من امیدوارم که باهاشون در تعامل باشید، چون این یکی از بارهای سنگین روی دوش ماست). ممکنه باعث بشه بتونید بحث جالبی رو با هم شروع کنید.

رشد فردی

پدر خوانده!

نه، ابدا منظور من فیلم معروف فرانسیس فورد نیست.

موضوع در ارتباط با نامه‌ استعفای یک کارمند به مدیرشه با این مضمون: «مدیریت محترم، من کار بهتری پیدا کردم و دیگه نمی‌خوام اینجا کار کنم. لطفا با درخواست استعفای من موافقت کنید.»

امروز مدیرعامل در جلسه‌ایی که با هم داشتیم میگفت: «من فعلا با استعفاش موافقت نکردم چون این ریسک بزرگی براش به حساب میاد. بهش یک ماه مرخصی میدم تا بره سر کار جدیدش و شرایط اونجا رو محک بزنه. شاید شرایط اون کار براش مساعد نبود. باید جایی داشته باشه که برگرده یا نه؟ اینطوری امنیتش بیشتره.»

از جلسه خارج شدم. باید کمی در مورد چیزی که اتفاق افتاده بود فکر می‌کردم. مدیر در مواجه با استعفای کارمندش رفتاری داره که یک پدر (و البته مادر) میتونه با فرزندش داشته باشه. گاهی در عصری که تنها ارزش قابل فهم بهره‌وری و سودآوریه، میتونیم شاهد چیزهایی باشیم که جهان‌بینی مارو تغییر میدن. مدیرانی هستن که باید اونها رو پدرخوانده بدونیم.

رشد فردی