سازماندهی برای شادمانی

شرکت‌های سنتی، بخصوص تولید کننده‌هایی که در مقیاس بالایی بزرگ شدن از سازماندهی فقط برای بهره‌وری استفاده میکنن. یا برای ثبات و پایداری. نه برای شادمانی و لذت.

در سطح بین المللی یه برندهای مثل مک دونالد پیشگام این طرز فکر هستن. فقط میخوان هزینه بیاد پایین. برای اندازه گیری نتیجه از کرونومتر استفاده می‌کنن.

مشکل این طرز تفکر اینه که خیلی زود گرفتار یکنواختی میشه و دیگه چیز زیادی وجود نداره که بشه بهینه‌سازیش کرد. تلاش واسه اینکه هزینه یه چیزی رو ۰,۰۰۰۱٪ کاهش بدی، خیلی باعث نمیشه حس کنی چیزی در حال تغییره.

یه کسب و کار اگه با مسایل پیش‌بینی نشده روبرو نشه، اگه توی چاله نیفته، اگه مانع سر راهش نباشه، بعیده بتونه چیز خارق العاده یا اعجاب انگیزی هم خلق کنه یا باعث شگفتی بشه.

اما طرز فکر جایگزین، من فکر میکنم، سازماندهی برای شادمانیه. این‌جور کسب و کارها به آدمها اجازه میدن تا آزادی لازم برای ساختن، ارتباط گرفتن و خاص بودن رو در اختیار داشته باشن. اینجور سازمان‌ها افرادی که باعث ایجاد تغییر هستن رو میپذیرن.

استراتژی دیجیتال

تغییر و انواع واکنش ها

در مواجهه با تغییر دو نوع واکنش وجود داره و هر دوش هم مشکل به حساب میاد.

افرادی که تغییر رو آسیب میدونن و ازش میترسن، بدون توجه به واقعیت یا حتی شانس سریع و با صدای بلند شروع به حرف زدن میکنن.

افرادی که از تغییر نفع میبرن، باورش نمیکنن (تا وقتی که اتفاق بیفته)، بنابر این ساکت میشینن و فقط گوش میدن.

به همین دلیله که تغییر دادن سازمان‌ها کار سختیه.

استراتژی دیجیتال

وقتی لپ لپ می‌خریدیم، چی می‌خریدیم؟

افرادی که تخم مرغ شانسی میخریدن در دراز مدت از چیزی که گیرشون میومد ناراضی بودن. بیشتر اونها همینطور به خریدن تخم مرغ شانسی ادامه میدادن.

مقصد مهم نیست، مسیر سفر مهمه. همین اتفاق توی اولین دیدار دوستانه، اولین پست وبلاگ و اولین پاسخ به یه تماس ناشناس میفته.

هیجان یه احتمال،‌ شانس یه تجربه جدید، اضطراب یه پیش‌بینی. اینها چیزهایی هستن که مردم حاضرن بابت‌شون پول بدن.

مدیریت محصول

قانون دبیرستان

هر صنعتی که به اندازه کافی عام شده یه جورایی مثل دوران دبیرستان می‌مونه.

دبیرستان پره از نا امنی،‌ دوستان ناباب، دستاوردهای مصنوعی، نمایش،‌ تظاهر و مقدار کمی محتوا. بیشتر این نا امنی ناشی از قضاوت نادرستیه که باعث شده درک نکنیم چطور باید از جایگزین‌ها استفاده کنیم.

به قول تام هنکس «هالیوود مثل دبیرستانه، ولی بهت پول میدن».

صنعت مد و فشن مثل دبیرستانه ولی با آرایش بیشتر.

به این لیست اینترنت رو هم اضافه کنید، که مثل دبیرستانه ولی با یه مودم همراه.

یا توییتر، اونم مثل دبیرستانه ولی با محدودیت ۱۴۰ کاراکتر.

مثل دوران دبیرستان، برنده کسیه که خیلی این دوران رو جدی نمی‌گیره و واقعا فهمیده که قراره چی بدست بیاره. اگه توی این رمان بی پایان گرفتار بشید (یعنی نگران بودن در مورد اینکه آدمای دیگه چی فکر میکنن) هیچ وقت موفق نمی‌شید هیچ کاری رو به پایان برسونید. تنها چیزی که باعث میشه اول و دوم شدن توی دبیرستان مهم نباشه،‌ اینه که برنده بشی. یعنی نمره قبولی.

ترس از هندوانه

یه روز توی میوه فروشی، نه یه نفر بلکه سه نفر (غریبه) ازم پرسیدن که کدوم هندوانه خوبه. به من میخورد که متخصص هندوانه باشم؟ شاید میخورد.

توی دنیای صنعتی ما، مردم دیگه از هندوانه می‌ترسن. میترسن که اشتباهی خرید کنن. میترسن انتخاب غلطی داشته باشن.

و همینطور از محصول یا خدمات شما میترسن. هرچی که میفروشید، دو دلیل بزرگ وجود داره که مردم نخرن:

  1. از وجودش بی خبرن.
  2. ازش می‌ترسن.

اگه بتونید یه راه‌حلی واسه این دو تا پیدا کنید، پس میتونید بهشون ثابت کنید که به محصول یا خدمات شما نیاز دارن و براشون ارزشمنده. اما تا وقتی که مردم از چیزی که می‌فروشید میترسن، کاری نمی‌تونید بکنید.

مردم از ماموران مالیاتی، کارگزارهای بیمه، ماشین پلیس، کارهای عام‌المنفعه و هتل‌های فانتزی می‌ترسن. اونها از هر چیزی با انتخاب یا فرصت‌های زیاد که باعث میشن احمق به نظر برسن یا زمان و پول از دست بره می‌ترسن.

راستی، حتی از هندوانه هم می‌ترسن.