مدیر محصول کیست؟

مدیر محصول رو اکثرا به عنوان پلی توصیف می‌کنن که سه ضلع بیزنس، تکنولوژی و تجربه کاربر رو به هم وصل می‌کنه.

خب تعریف تمیز و متقارنیه. انگار مدیر محصول یه مهندس توازنه که در مرکز یک مثلث، همه چیز رو مدیریت می‌کنه.

اما وقتی از این تعریف‌های هندسی فاصله می‌گیری و به روزمرگی‌ها نگاه می‌کنی، می‌بینی که توازن، کمترین چیزیه که در جریانه.

در واقعیت، مدیر محصول کسیه که باید بلد باشه با «ابهام» زندگی کنه.

در حالی که تیم توسعه دنبال دقت ریاضیه و بیزنس دنبال پیش‌بینی دقیق درآمد، مدیر محصول تو نقطه‌ای ایستاده که هیچ‌کدوم از این‌ها وجود ندارن. باید بتونه از دل فاصله‌ی «چیزی که کاربر می‌گه» و «کاری که واقعا انجام می‌ده» یه تصمیم بسازه.

در حقیقت بیشتر وقتش به جای اینکه صرف مدیریت محصول بشه، صرف مدیریت «انتظارات» می‌شه.

تضاد اول، توی ابزاره.

صنعت می‌گه مدیر محصول باید «نقشه راه» (Roadmap) بنویسه تا همه بدونن کجا می‌ریم.

واقعیت اینه که رودمپ‌ها معمولاً به محض انتشار، منقضی می‌شن. رودمپ در بسیاری از سازمان‌ها تبدیل شده به یک «سند آرام‌بخش» برای مدیران ارشد. چیزی که بهشون این حس رو می‌ده که همه چیز تحت کنترله، در حالی که تیم عملیاتی می‌دونه مسیر هر لحظه داره عوض می‌شه.

مدیر محصول کسیه که باید یاد بگیره چطور با تغییر همیشگی نقشه راه، تیم رو از حالت ناامنی دربیاره و بهشون بفهمونه که تغییر مسیر، شکست نیست، بلکه بخشی از فرآیند کشف محصوله.

تضاد دوم، توی ارتباطاته.

مدیریت محصول، بیشتر از اینکه یه مهارت فنی یا بیزنسی باشه، مهارت «ترجمه» است. ترجمه کردن زبان سخت‌گیرانه و منطقی توسعه‌دهنده‌ها به زبان سودآوری و رشد مدیرعامل، و ترجمه کردن خواسته‌های پراکنده و گاهی متناقض کاربر به فیچرهایی که واقعاً کار کنن.

مدیر محصول باید بتونه همزمان در سه زبان مختلف حرف بزنه، بدون اینکه به هیچ کدوم‌شون کاملا مسط یا با هیچ‌کدوم کاملا غریبه باشه. چون به محض اینکه بخواد نقش متخصص فنی یا متخصص مارکتینگ رو بازی کنه، اعتبارش رو به عنوان تصمیم‌گیرنده از دست می‌ده.

تضاد سوم، توی تصمیم‌گیریه.

همه فکر می‌کنن مدیر محصول کسیه که «بله» یا «نه» می‌گه.

اما در واقعیت، قدرتمندترین ابزار یک مدیر محصول، «نه» گفتن به ایده‌های جذابیه که با استراتژی محصول هم‌راستا نیستن. سخت‌ترین بخش این شغل، نه پیدا کردن راه حل، بلکه حذف کردن هزاران راه حل وسوسه‌انگیزه تا فقط یک راه درست باقی بمونه.

اینجا تضادِ عجیبی پیش میاد: مدیر محصول باید بتونه ایده‌ای رو که شاید از نظر فنی بسیار جذاب باشه یا از نظر بیزنسی سودآور به نظر برسه رو رد کنه، چون می‌دونه در لایه تجربه کاربر، اون ایده فقط یک مانع جدید ایجاد می‌کنه.

عجیبه.

تضاد چهارم، توی پاداش و تنبیهه

وقتی محصول موفق می‌شه، اعتبارش تقسیم می‌شه بین تیم توسعه، طراحی و مارکتینگ. اما وقتی محصول شکست می‌خوره، انگار تمام اشتباهات در یک نقطه جمع می‌شن: تصمیمات مدیر محصول.

این وضعیتیه که باید اعتبار موفقیت رو به بقیه بده، اما مسئولیت شکست رو به تنهایی قبول کنه، بدون اینکه لزوما در تمام مراحل اجرا، کنترل کامل روی هر خط کد یا هر پیکسل طراحی داشته باشه.

در نهایت، مدیر محصول کسی نیست که همه جواب‌ها رو داره؛ بلکه کسیه که می‌دونه کدوم سوال رو باید در چه زمانی بپرسه تا بقیه جواب‌ها خودشون پیدا بشن.

نقشی که باید هم‌زمان برای راضی کننده همه باشه، اما می‌دونه که راضی کردن همه یعنی شکست محصول.

عجیبه.

•مدیریت محصول, رشد فردی

کاربلدی و کارفرمایی

این یه حقیقت به شدت نادیده گرفته شده‌ست:

هرکس یه کسب و کاری راه انداخته، یا خودش آدم کار بلدی بوده یا حداقل اینطور فکر می‌کرده.

خب مگه این بده؟

نه ولی اگه بخوام صادق باشم، بعیده بپذیره کس دیگری بهش بگه کار درست چیه.

حقیقت اینه که جای کاربلدها توی محیط امنِ استخدام شدن یا مطالعه کتاب نیست؛ بلکه وسط هرج‌ومرجِ اداره کردن یه بیزنسه.

چرا آدم‌های «واقعاً» کاربلد، کسب و کار خودشون رو شروع نمی‌کنند؟

تهش اینه: دنیا مال کسانیه که یا واقعاً بلدند یا فکر می‌کنند بلدند و در مسیرِ شکست خوردن، واقعاً یاد گرفتند.

•رشد فردی

بزرگ‌ترین چیزی که با خودت به یه پروژه میاری، حرکت به جلوئه.

حرکت به جلو، یه داراییه، یه مهارته، حتی یه عنوان شغلیه.
مثل قبل که آسانسورها بدون اپراتور حرکت نمی‌کردن.

باید یه نفر می‌رفت توش و می‌گفت: «بریم بالا.»
حالا هم بیشتر پروژه‌ها همین‌طورن.
منتظر یه نفرن که وارد بشه و بگه: «می‌برمش جلو».

پیش‌دستی کردن، خواستن و مسئولیت‌پذیر بودن، چیزهای کمیاب و قدرتمندی هستن.
چون بیشتر ما اون‌قدری اهمیت نمی‌دیم که بخوایم بیاریمشون سر میز.

جلو رفتن فقط زور بازو نمی‌خواد،
نگرش می‌خواد، مهارت می‌خواد، باور می‌خواد.

و این ترکیب، نادره.

•مدیریت محصول, رشد فردی

مرتب کن، بعد انتخاب کن.

یکی‌شون خیلی مهم‌تر از اون یکیه.

مرتب کردن یعنی گزینه‌هاتو بریزی روی میز و دو تا دسته درست کنی. یه طرف چیزایی که نمی‌خوای، نمی‌پسندی، یا درست نیستن. اون مسیرایی که بن‌بستن، اون طعم‌هایی که دوست نداری، اون آدمایی که نمی‌خوای باهاشون وقت بگذرونی.

طرف دیگه، چیزایی‌ هستن که «خوبه». نه بهترین، ولی به اندازه کافی خوب.

انتخاب کردن از بین خوب‌ها، فرق زیادی نمی‌سازه. اون چیزی که فرق می‌سازه، درست دسته‌بندی کردنه. وقتی زیادی درگیر انتخاب می‌شیم، یعنی هنوز دسته‌بندی‌مون ایراد داره. داریم از روبه‌رو شدن با سوال سخت‌تر فرار می‌کنیم: اصلا چطوری اینا رو ریختیم تو سبد "خوب‌ها"؟

وقتشه بیشتر از اینکه به انتخاب فکر کنیم، به مرتب‌سازی فکر کنیم.

تاریخ همیشه تکرار نمی‌شه

... اما معمولا قافیه‌دار و منظمه.

کمونیسم، پوپولیسم، مک‌کارتیسم، پراگرسیویسم، لیبرالیسم ...

ایمپرسیونیسم، کوبیسم، مدرنیسم، پاپ، هایپررئالیسم ...

خدایان نورس، بودیسم، زرتشت، مسیحیت، اسلام ...

نامه، پیامک، ایمیل، واتساپ ...

نیوتن، انشتین، نظریه رشته ...

روزنامه، رادیو، تلویزیون،‌ اینترنت ...

بیشتر مواقع ما داریم در لحظه زندگی می‌کنیم، توی همین قدم از روند. مشکلات از وقتی شروع می‌شن که عاشق این لحظه می‌شیم و فکر می‌کنیم قدم بعدی وجود نداره.

•مدیریت محصول